صفحه اصلی / آشنایی با طب سنتی ایران

آشنایی با طب سنتی ایران

مزاج بنیاد اساسی پزشکی سنتی ایران است. پزشکان قدیم با ممارست و تبحری که در شناختن مزاج‌ها داشتند، دخالت وضع مزاجی را، از موی سر تا ناخن پا در هر یک از بیماری‌ها رصد کرده و معیار تشخیص و درمان کلیه بیماری‌ها را، توجه به مزاج اصلی و عارضی بیماران قرار داده بودند. به علتِ همین تمرین مداوم، منشاء اختلالات و عوارض بدن را به سهولت در می‌یافتند. در کتب طب قدیم، فصول و ابواب مفصل جداگانه‌ای در خصوص این علایم تحت عنوان سوء مزاج سرد و سوء مزاج گرم شرح داده شده‌است.
علت موفقیت پزشکان قدیم در تشخیص و درمان بیماری‌ها، طبقه‌بندی امراض بر اساس مزاج، گرمی و سردی و به اصطلاح طب نوین ازدیاد یا نقصان میزان سوخت ‌و ساز بود.
در طب سنتی ایران، از تمامی عناصر موجود در طبیعت اعم از گیاهی، معدنی و حیوانی برای اعاده اعتدال مزاج استفاده می‌شود.

تاریخچه طب سنتی ایران
سر آغاز طب در ایران به دوره پات‌ها در نزدیکی خوارزم باز می‌گردد و اولین پزشک ایرانی شناخته شده تریتا نام داشت. ترتیا مانند اسکلپیوس برای یونانیان و آسکولاپیوس برای رومیان بود. شواهد و آثار کشف شده مبین آن است که ترتیا علاوه بر آشنایی کامل از خواص دارویی گیاهان، در انجام جراحی‌های مختلف نیز تبحر داشته است. همان گونه که در یسنای ۹ بند ۱۰ آمده‌ است: «سومین ناموری که گیاه هئوما را فشرد و عصاره آن را مهیا ساخت، تریتا از خاندان سام بود، همانکه صاحب دو پور دلیر یکی ارواخشیه ودیگری گرشاسب گردید»
نام این پزشک نه تنها در تاریخ پزشکی ایران به جا مانده ‌است، بلکه درمنطقه هندوستان نیز نخستین پزشک آریایی شناخته شده محسوب می‌شود که گواه آن است که در زمان حیات ایشان، آریاییان هند و ایران از هم جدا نبودند.
پس از تریتا درناحیه آریاویژ درمکانی به نام ورایماکرت، یک پزشک آریایی به نام یما توانست گروهی از بیماران پوستی و استخوانی و دندانی و بسیاری از بیماران دیگر را از افراد سالم تشخیص دهد. ساکنین این ناحیه جهت سلامتی خود از پرتوهای آفتاب بهره می‌گرفتند. ناگفته نماند نام یما نیز مانند تریتا در کتب هنودیا ذکر شده‌ است.
شواهد تاریخی نشان می‌دهد که بقراط ظاهراً اولین کسی بود که طب را از حالت سحر و جادو بیرون آورده و به صورت منظم و مدون ارایه کرد. (۴۶۰ – ۳۵۵ قبل از میلاد مسیح) همچنین مسایل اجتماعی و آیین رفتار حرفه‌ای برای اطباء و پزشکان تدوین کرد که تحت عنوان «سوگندنامه بقراط» معروف است. پس از وی، جالینوس (سال ۱۹۹ – ۱۲۹ میلادی) مدرسه جدیدی را برای تشریح بنا کرد و آثارش برای مدت بیش هزار سال اساس عقاید طبیعی دانان قرار گرفت. طب مزاجی در واقع اساس روش درمانی بقراط و جالینوس بود.
دکتر نجم‌ آبادی در کتاب تاریخ طب در ایران ضمن اشاره به این مطلب اذعان می‌کند که «مکتب طبی زرتشت خیلی پیش‌تر از مکاتب طبی یونان، در عالم وجود داشته است». اما به هر حال در میان مورخین در مورد مبدأ طب مزاجی اتفاق نظر وجود ندارد. آقای سیریل الگود نویسنده کتاب تاریخ پزشکی ایران در صفحه ۳۶۶ این کتاب عنوان کرده‌است: «تا آنجا که از اطلاعات به دست آمده معلوم می‌شود، در ایران قدیم وضعیت طب پیشرفته‌تر از آشور بود. حتی به جرات می‌توان پا را فراتر نهاده، گفت که ایرانیان اصول آن چیزی را که طب یونانی نامیده شده به یونانیان تعلیم داده‌اند. حتی خود یونانی‌ها هم فرضیه طبایع چهارگانه خود را یک فرضیه بیگانه می‌شناختند و به رسم آن زمان آن را ایرانی می‌نامیدند.»
در قرن چهارم میلادی بود که مردم و حتی اطباء کم‌ کم روش بنا نهاده شده توسط بقراط و جالینوس را رها کردند و برای درمان بیماری‌ها به معالجه با سحر و طلسم متوسل شدند و سال‌های متمادی روش بقراط و جالینوس به فراموشی سپرده شد.
در جنگ‌های ایران و یونان بود که آثار طبی بقراط و دیگر اطبای یونانی به دست ایرانیان افتاد و ایرانیان از آن بهره جستند. در واقع درمدرسه جندی شاپور با ترجمه آثار مهم نویسندگان یونانی توسط دانشمندان ایرانی، طب یونان دوباره شکوفا شد. بعد از اسلام نیز با شکوفایی ترجمه کتب طبی یونان، دانشمندان مسلمان بزرگی از جمله محمد بن زکریای رازی و ابن سینا ظهور کردند. پیشرفت‌های علمی سریع مسلمانان موجب شگفتی جهانیان شده بود، به طوریکه هر کس به دنبال علم بود، پا به این سرزمین می‌گذاشت. اما در اروپا شرایط متفاوت بود. در آن زمان در اروپا نقاط بیمارستانی معدودی وجود داشت و شیوه درمانی علمی چندان مرسوم نبود، در حالی که در قلمرو اسلام بیمارستان‌هایی مجهز به بخش‌های مختلف با تخصص‌های مختلف وجود داشت. همچنین بیمارستان‌ها دارای کتابخانه، سالن تدریس و داروخانه به طور مجزا بود.
در دوران پیش از رنسانس که اروپا تحت فرمان کلیسا اداره می‌شد، اروپائیان کاری نمی‌کردند، مگر با انگیزه‌های دینی و خرافات برگرفته از دین مسیحیت، به نحوی که در درمان بیماری‌ها نیز فقط به دعا درمانی می‌پرداختند. با فتح شهرهای مسلمانان توسط مسیحیان، آثار علم و فن آوری و تمدن مسلمین در این شهرها موجب تعجب اروپائیان شد که زمینه ساز انقلاب رنسانس در اروپا شد. در طی دوران رنسانس کتاب‌های دانشمندان مسلمان به زبان‌های اروپائی ترجمه شدند و این روند باعث پیشرفت اروپایی‌ها شد. پس از انجیل کتاب «قانون در طب» ابن سینا متداول‌ترین کتاب آموزش پزشکی در اروپا شد و طب ابن سینا برای مدت‌ها در اروپا تدریس می‌شد. در این دوران بود که مسلمانان دچار جنگ‌های داخلی و حکم فرمایی حکام نالایق و سیاست‌های استعماری دولت‌های اروپائی شدند و به تدریج از علوم دور ماندند.
بعد از رنسانس اروپایی‌ها به دنبال این بودند که خود را از شرمندگی تقلید دانش از مسلمانان خارج کنند و تلاش‌های بسیاری در این زمینه صورت گرفت. برخی از آنان براندازی سنت‌های عربی را پیشهِ خود قرار دادند. گفته می‌شود که شخصی به نام پاراسلسوس (۱۵۴۱–۱۴۹۳ میلادی) که کیمیاگری اهل سوئیس بود، شروع به تدریس پزشکی در «دانشگاه بال» سوئیس کرد و در روز شروع استادی خود کتاب «قانون» را در آتش سوزاند و این گونه فریاد کشید: «با کمال بی باکی به شما می‌گویم که موهای پشت گردن من بیش از کلیه دانشمندان شما معلومات دارد. تکمه‌ کفش من از ابن سینا خردمندتر است و ریش من از آکادمی شما تجربه بیشتری دارد و …» سپس رو به پزشکان حاضر در جلسه کرد و گفت: «کلید اصلی پزشکی و به ویژه درمان ‌شناسی قبل از هر چیز در شیمی است.» این حالت خودباوری او توسط اطباء اروپایی مورد تایید قرار گرفت و به این ترتیب مسیر طب تغییر یافت و از داروهای طبیعی به سمت داروهای شیمیایی انتقال یافت. با این حال داروهای شیمیایی نیز جایگاه خاص خود را در طب سنتی داشتند و به آنها عناوینی مثل داروها «ذوالخاصیت» (یعنی داروهایی که در هر مزاجی و با هر طبعی یک کار مشخص و معین را انجام می‌دهند) داده شده‌است.

علم پزشکی در جندی شاپور
جندی شاپور نقشی مهم در تاریخ طب ایران داشته‌ است. گفته می‌شود که تاسیس اولیه این شهر به دوران قبل از تاریخ و زمان ورود قوم آریایی‌ها بر می‌گردد و بعدها توسط شاپور تجدید بنا شده ‌است. هدف اولیه وی از این تجدید بنا ایجاد محلی برای استقرار اسیران رومی و یونانی و استفاده از تخصص‌های آنان بود. در واقع آنچه باعث پیشرفت این شهر شد، تمایل شدید پادشاهان ساسانی به جمع‌آوری بخش‌های پراکنده اوستا و مطالب دینی زرتشتی بود. قسمت عمده اوستا که بیشترشامل بخش‌های علمی آن بود، با حمله اسکندر و پس از آن به واسطه بی مهری و کم توجهی پارتیان، پراکنده شده بود. کریستین سن، مورخ مشهور تاریخ ساسانیان در این باب چنین می‌گوید: «کتب مذهبی اوستایی در اثر بقای کیش زرتشتی در دوران تاریک غلبه اسکندر و سال‌های بعد از آن همچنان محفوظ مانده بود، ولی آثار اوستایی در زمینه‌های غیر دینی مانند طب، نجوم، جغرافیا و فنون به طور عمده به هندوستان، یونان و کشورهای دیگر پراکنده شده بود. اکنون جمع‌آوری مجدد این آثار وجهه همت شاپور قرار گرفت و دستورات لازم درباره آن صادر گردید. ظاهراً در این دوره در ریشهر، ناحیه‌ای در شوش هیاتی از نویسندگان تاسیس شد که کارشان ثبت مطالب مربوط به نجوم و علوم سری به زبان مخصوص و شاید با علامات رمزی به نام گشتک بود.
مهاجرت علمای نستوری عامل دیگری بود که باعث پیشرفت علوم قدیم در جندی شاپور شد. دلیل مهاجرت علمای نستوری این بود که آنان در شهر الرها تحت فشار شدید بودند. شهر الرها یا ادسا به واسطه موقعیت سوق الجیشی و مهم آن، همواره مورد توجه دانشمندان یونانی و ایرانی قرار داشت و مدرسه معروفی به همین نام در آنجا ساخته شده بود. الرها یک شهر کاملاً یونانی بود و به دلیل نفوذ فراوان کلیسا و علمای مسیحی به ویژه پاپ، سایه‌ای از تعصب مذهبی بر آن گسترده شده بود و این درست بر خلاف جندی شاپور بود که فارغ از هر تعصبی فارغ، هیچ گونه محدودیتی برای دانشمندان نداشت. در واقع دلیل اصلی مهاجرت علمای نستوری، آزادی مذهبی، صلح و آرامش شهر جندی شاپور بود. یک قرن امنیت که نتیجه پایان جنگ‌های بین ایران و روم بود، موجب شد تا تدریس علوم و به ویژه طب به روال عادی بازگردد و بدین ترتیب علوم یونانی با مهاجرین شهر الرها به ایران آمد. شدت تاثیرپذیری از علوم یونانی به حدی بود که مدرسه جندی شاپور کاملاً تحت نظر علمای نستوری اداره می‌شد. سیریل الگود دراین باره عنوان می‌کند: «هنگامی که شاپور بر تخت سلطنت نشست شهر را وسعت داد و تاسیس دانشگاه نیز در آن شهر به وی نسبت داده شده ‌است. تصور می‌شود این دانشگاه تحت نظر اولیای کلیسای نستوری اداره می‌شد زیرا پزشکان و روحانیونموظف بودند هر روز پیش از آغاز خدمت روزانه در مراسم دعای صبحگاهی شرکت کنند.
از سیر تحولات مدرسه جندی شاپور در بقیه دوران حکومت ساسانیان اطلاع چندانی در دست نیست ولی گفته می‌شود که پزشکان متبحری از این مدرسه به اطراف کشور و حتی کشورهای همجوار گسیل می‌شدند که نام برخی از آنان در آثار بزرگانی چون سعدی، جاودانه گشته ‌است. زمانی که اعراب به ایران حمله کردند این مدرسه در اوج شکوفایی علمی خود بود. در سال ۶۳۶ میلادی جندی شاپور به تصرف سپاه اسلام درآمد ولی خوشبختانه شهرت دانشگاه باعث شد که از گزند حوادث مصون بماند و همچنان به عنوان مرکز پزشکی قدیم و علوم یونانی نمایان باشد. بعدها با مهاجرت اساتید آن به بغداد کم‌کم از شهرت و آوازه این شهر کاسته شد و جایگاه علمی خود را به بغداد داد.
سیریل الگود در باب علم طب قدیم می‌گوید: «از جمله، طب عرب در زمان مامون از منابع مختلفی فراهم گردیده و از همه بیشتر مدیون افکار یونانیان بود و این از روزی که داریوش دموکدس را مجبور ساخت مهارت علمی خود را به کار اندازد روز به روز افزایش می‌یافت. با وجود این درست نیست بگوییم که مطالعه آثار یونانی نخستین بار به وسیله خلفای عباسی امکان‌پذیر گردیده‌ است زیرا اصول طب که در جندی شاپور متداول بود نیز تا اندازه زیادی یونانی بوده و تصور می‌رود مدت‌ها پیش از چیرگی اعراب بر ایران، ترجمه‌های سریانی در کتابخانه بیمارستان موجود بوده ‌است. به همین نحو نباید افتخار گشایش عصر ترجمه را که در زمان مامون در بغداد معمول و به اوج خود رسیده بود، به این خلیفه منسوب دانست.»
سید حسین نصر نیز بیان داشته ‌است که «پیوستگی بزرگ میان طب اسلامی و یونانی را باید در پزشکی اواخر عصر ساسانی خصوصاً در مدرسه جندی شاپور جستجو کرد نه اسکندریه. به هنگام ظهور اسلام جندی شاپور بهترین دوران خود را می‌گذرانده ‌است. مدرسه مزبور که مهم‌ترین مرکز پزشکی عصر به شمار می‌آمد، محیطی بود که مرکز تجمع دانشمندانی با ملیت‌های گوناگون بود و سنت‌های پزشکی یونانی، هندی و ایرانی را با هم در آمیخته، زمینه را برای پزشکی اسلامی آماده می‌کرد.»
شکی نیست که در هجوم اعراب بسیاری از کتاب‌ها و کتابخانه‌های ایران نابود شدند. در دوران حکومت امویان رکود علمی کم سابقه‌ای در ایران حاکم بود. مهم‌ترین عامل رکود علمی، این بود که اعراب چیزی بیشتر از علم و فرهنگ ایرانیان نداشتند تا به ایرانیان بدهند. همچنین در طی دوران حکومت امویان، ایران دچار حوادث و آشوب‌های بسیاری بود و در نتیجه دانشمندان و پزشکان به جای توجه به علم، درگیر حفاظت از جان و مال خود بودند. در ضمن ایران به عنوان کشور مغلوب و اشغال شده، در نظر اعراب عرصه‌ای برای گسترش اسلام و منبع ثروت برای تامین مخارج حکومت بود و دیگر جایگاهی برای دانش پروری محسوب نمی‌شد. ویکتور دانر در این باره می‌گوید: « در ابتدا دوران امویه بخش ایرانی عالم اسلام توجه اندکی شده بود زیرا مرکز صحنه که در دست پیشگامان و راهنمایان بود نخست در حجاز و بعدها در دمشق و بغداد قرار داشت. این امر تا حدود زیادی به واسطه خاستگاه‌های اسلام در حجاز و جابجایی‌های بعدی پایتخت آن و انتقال بعدی مراکز فرهنگی به جاهای دیگر . . . بود.»
با روی کار آمدن عباسیان، نگرش طبقاتی و برتری عرب بر عجم کمتر شد و خلفای عباسی تمایل بیشتری نسبت به حضور ایرانی‌ها در دربار خود داشتند به ویژه حضور اطبای ایرانی در دستگاه خلافت از زمان حکومت منصور به بعد بود. طبق شواهد تاریخی این حضور به حدی پر رنگ بود که برخی نویسندگان بیان کرده‌اند که منصب وزارت که در ابتدای دوران عباسی شکل گرفت، اغلب در اختیار پزشکان قرارداشت.
در مورد آغاز نفوذ پزشکان غیر عرب به دربار خلیفه منصور گفته می‌شود که وی به دلیل بیماری سوهاضمه‌ای که همواره از آن رنج می‌برد و اطبای مخصوص خلیفه از درمان آن عاجز و ناتوان بودند، از «جورجیس بختیشوع» رئیس دانشگاه جندی شاپور برای آمدن به بغداد دعوت کرد و بختیشوع پس از این دعوت پسرش را به عنوان رئیس دانشگاه منصوب نمود و خود به همراه تعدادی دیگر از همکارانش به بغداد عزیمت کرد. این حضور در واقع به عنوان نقطه عطفی برای خاندان بختیشوع و کلیه پزشکان غیر عرب به حساب می‌آید زیرا اولاً به غیر از جورجیس که علاوه بر علم طبابت در علم ترجمه هم متبحر بود و شهرتی به سزا داشت و گفته می‌شود از اولین مترجمان آثار طبی به زبان عربی بود. بقیه خاندان او و فرزندانش برای سالیان دراز تا زمان عضدالدوله در دربار خلفای عباسی می‌زیستند. فرزندان بختیشوع گرچه اعتبار علمی پدر را نداشتند و بیشتر به امور سیاسی مشغول بودند، ولی به هر حال همواره مقرب درگاه بودند. ثانیاً حضور آنان به منزله فتح بابی بود برای حضور دیگر اطبای غیر عرب در دستگاه خلافت که از مهم‌ترین آنها می‌توان به خاندان ماسویه طبیب اشاره کرد. در کتاب مختصرالدول در خصوص این اتفاق چنین نوشته شده ‌است: «این هیات با عزت و احترام مورد استقبال قرار گرفت و چند روز بعد خلیفه داستان بیماری اسف انگیز خود را با جورجیس در میان گذاشت و با کمال خوشوقتی وعده درمان خود را از او استماع کرد. معالجه با موفقیت کامل انجام گرفت و متعاقب آن از جورجیس خواسته شد که با سمت سر پزشک خلیفه در دربار باقی بماند.»
ماسویه به همراه دو پسرش میکائیل و یوحنا وارد دستگاه خلافت هارون الرشید شدند و به دلیل آوازه علمی به رقابت با خاندان بختیشوع پرداختند. گفته می‌شود که یوحنا از شهرت علمی و طبی بیشتری برخوردار بود و در دوران چهار خلیفه عباسی یعنی مامون، معتصم، واثق و متوکل به امر طبابت و ترجمه آثار یونانی اشتغال داشت. الگود در مورد او می‌گوید: «یوحنا فرزندی نداشت که نام او را زنده نگه دارد ولی در عوض کتب و آثار فراوانی از خود به یادگار گذاشت. این نوشته‌ها تقریباً تمامی رشته‌های طب از جمله طب بالینی، زنان، داروسازی و تشریح را حتی به صورتی ساده‌تر شامل می‌شوند.»
نهضت ترجمه که از دوران عباسی آغاز شده بود، در دوران مامون با شروع به کار «بیت الحکمه» به اوج خود رسیده بود و یکی از اعصار مهم تاریخ پزشکی می‌باشد. اشتیاق فراوانی بین مترجمین که اکثر آنها اطبای دربار بودند، برای ترجمه آثار طبی یونانی وجود داشت و حمایت خلفا از این حرکت علمی و دقت مترجمین برای ترجمه این آثار، همه از جمله عواملی بود که این دوران را به دوره‌ای طلایی در شکوفایی علمی به خصوص علم طبابت تبدیل کرد. اهمیت این حرکت علمی، از نظر ترجمه آثار و پیشرفت‌های علوم در حدی است که برخی نویسندگان این دوران را معادل دوره تجدید حیات علمی در غرب می‌دانند و معتقدند که مترجمان اروپایی از نظر سبک ترجمه و دقت لازم به مراتب از همکاران عرب خود عقب‌تر بودند. اکثر این مترجمان اطبای مسیحی بود و در دربار زندگی می‌کردند. در کتاب «طبقات الاطباء» اسم تعدادی از این پزشکان آمده‌است که از بارزترین آنها می‌توان به اسرائیل بن ذکریا، ثابت بن قره، یوسف الساهر، سنان بن ثابت، هلال بن ابراهیم اشاره کرد.
چشم پزشکی یکی از شاخه‌های پزشکی بود که در این دوران به شکوفایی خود رسید. البته مسلمانان در داروسازی هم پیشرفت‌هایی داشتند ولی ایجاد روش‌های نوین در چشم پزشکی از افتخارات پزشکان اسلامی بود. گفته شده ‌است که مسلمانان دانسته‌های رومیان و یونانیان را از طریق ترجمه به دست می آوردند و سپس بر آنها افزودند. با پیشرفت این علم مسلمانان توانستند بسیاری از انواع بیماری‌های چشم را تشخیص داده و شیوه درمان آنها را بیان نمایند. در زمینه جراحی چشم نیزمسلمانان به پیشرفت‌های چشمگیری دست پیدا کردند. در دوران خلافت متوکل به دلیل سخت‌گیری‌ها و تعصبات او در مسایل مذهبی و غیر مسلمانان به خصوص پزشکان، حرفه پزشکی سخت تحت فشار قرار گرفت وبا کاهش حمایت متوکل، شکوفایی علوم کاهش یافته و سیاست وی باعث ایجاد رکود در طبابت شد.
شروع خلافت آل بویه و اعمال نفوذ آنان در دستگاه خلافت باعث ایجاد فضای نسبتاً مناسبی برای رشد دانش و فرهنگ شد و اطباء دوباره به فعالیت‌های علمی روی آوردند و دوباره شرایط برای رشد و شکوفایی طب فراهم شد. ابن العبری در کتاب خود در مورد این دوران چنین می‌گوید: «بدین ترتیب این گونه مطالعات و تفکرات که مرده بودند جانی تازه یافتند و مشتاقان این حقایق که پراکنده بودند بار دیگر انجمن آراستند. جوانان به تحصیل و مطالعه تشویق شدند و پیران به ارشاد و تربیت مامور گشتند. میدان آزاد و وسیع شد و بازار قابلیت‌ها که قبلاً خریدار نداشت، گرم و رایج گردید.
از جمله کارهای مهم آل بویه به خصوص عضد الدوله تلاش فراوان وی برای احداث بیمارستان بود که باعث شد بیمارستان‌های بسیاری در شهرهای مختلف تاسیس گردد. بیمارستان‌هایی که در دوران اسلامی در شهرهای مختلف ساخته می‌شد، غالباً الگوی بیمارستان جندی شاپور را داشتند و مرکز جندی شاپور برای سال‌های متوالی تامین کننده کادر پزشکی و پرستاری این بیمارستان‌ها بود. در این بیمارستان‌ها مانند مراکز درمانی دانشگاهی امروزی عمل می‌کردند. بدین ترتیب که تمامی فعالیت‌های پزشکی و داروسازی انجام می‌شد و علاوه بر آن اطبای با سابقه به تعلیم اطبای جوان می‌پرداختند. در تاریخ آمده ‌است که قبل از عضدالدوله بیمارستانی در قسمت قدیمی شهر بنا شده بود که در طرف دروازه کوفه قرار داشت. این بیمارستان از قدیم به مریضخانه مرکزی بغداد مشهور بود و اغلب پزشکان بغداد از بختیشوع تا زمان احداث بیمارستان عضدی در آنجا کار می‌کردند. عضدالدوله علاقه و عشق زیادی به ترجمه مطالب علمی و پزشکی داشت و بیمارستان‌های مجهزی را در شهرهای مختلف احداث کرد از جمله بیمارستان بغداد که طبق شواهد تاریخی بسیار بزرگ و مجهز بوده‌است. در این دوران بود که بوعلی سینا، رازی و بسیاری دیگر از دانشمندان و اطبای نامدار ظهور یافتند.